![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و
پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: … «ببخشین خانم! شما پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
کاش که تورو ، سر نوشت ازم نگیره |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
طلیعه رمضانبار دیگر رمضان، ماه اُنس دوستان خدا از راه رسید و غریو شادی و همهمه عاشقان به آسمان برخاست و مژده اسارت شیطان و هوای نفسْ در همه جا پیچید. آری، آمد آن ماهی که به انتظارش بودیم؛ ماهی که جان را طراوتی دوباره می بخشد و روان آدمی را زنگار از چهره می شوید. طلیعه این ماه مبارک را بر ره پویان کوی حقیقت تبریک می گویم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 5:29 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
عزيزم با تو الفباي عشق را آموختم! نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و كلبه عشقمان باليدم و تو گمشده ام شدي اينك در كنارت به آرامش رسيدم و تو را عاشقانه دوست مي دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
گلم زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود. زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود. زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود. زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود. زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود. زيباترين هديه عمرم محبت تو بود. زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود. زيباترين اعترافم عشق تو بود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دور از تو همدرد شقایق باشم
همزاده ی آه و داغ و هق هق باشم
مهریست که تقدیر به قلبم زده است
تا لحظه ی مرگ باید عاشق باشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مهر 1389ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
الهی بمیرم اگه باز ببینم غمی توی چشمات الهی که باشه برای دل من تمومیه غمهات الهی بمیرم واسه اون نگاهت که اینقدر نجیبه الهی بمیرم واسه اشک چشمات که اینقدر نجیبه بمیرم الهی واسه تو واسه تو تو که گریه کردی تو که لحظه لحظه تموم غمها رو با من سر میکردی دیگه گریه بس کن بذار واسه من تمومه غمهاتو بذار من بمیرم که طاغت ندارم ببینم چشاتو بمیرم الهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
شب قدر است و قدر آن بدانیم نماز و جوشن و قرآن بخوانیم
به شرطی که سر پیمان بمانیم همیشه بهر خود شیطان برانیم شب تقدیر و ثبت سرنوشت است دعا بر مومن و انسان بخوانیم برای صیقل روح و روان ها به دل دریائی ازایمان رسانیم برای اولین مظلوم عالم بسی خون دل ازچشمان چکانیم هزاران لعنت و نفرین بسیار به قاتلهای مولامان رسانیم دراین شبهاتومهدی(عج)راصدا کن چو یوسف غایب است حیران چنانیم دعای اول وآخر ظهور است که بیش ازاین دراین هجران نمانیم که تاوصلی به این دامان امانیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
چارلی چاپلین میگوید با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس دليلي ندارد که من
بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند زمان ما را دارد آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد آموخته ام که تنها گذشت مي تواند به دوستي عمق و معنا ببخشد آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت تنها يک زمان است؛ و آن وقتي ست که از شما خواسته شود. آموخته ام که نفرت آئينه دل را سياه مي کند همانگونه که محبت به آن جلا مي بخشد. ديگران احترام بگذارم .
نقش خود اثري باشکوه وماندگاراز خود در ذهن زمان باقي بگذارم.
آموخته ام که دوستان واقعي جواهراتي هستند که به دست آوردنشان
راحت اما نگهداشتنشان سخت است. آموخته ام که ثروتمند آن کسي نيست که مال بسيار دارد بلکه آن کسي
ست که به کمترين ها قانع و خشنود است. آموخته ام که زندگي را از طبيعت ياد بگيرم ؛ چون بيد متواضع باشم؛ چون سرو راست قامت، چون صنوبر صبور؛ چون بلوط مقاوم، چون رود روان، چون خورشيد با سخاوت، چون ابر باکرامت، چون کوه استوار، چون اقيانوس آرام و چون مهتاب روشني بخش باشم.
نيست بلکه به شکوه انتظاري ست که قلبم را تسخيرکرده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سلام دوستان عزیز نماز وروزه هاتون قبول ما رو هم از دعای خیر خودتون بی نصیب نکنید التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
این دهان بستی دهانی باز شد / کو خورندهی لقمه های راز شد لب فـروبند از طعام و از شراب / سوی خـوان آسمانی کن شتاب . . . ماه ضیافت الهی بر شما مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|