![]() |
![]() |
|
| هستي من |
|
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمی آفتاب و لبانش به سرخی شقایق و دلش به زلالی باران است،به او كه براي من مي نويسد... مي نويسد از باران،از شبنم،از گرماي عشق و... به او بگوييد دوستش دارم ،به او كه قلبش به وسعت دريايي است كه قايق كوچك دل من در آن غرق شده، به او كه مرا از اين زمين خاكي به سرزمين نور وشعرو ترانه برد و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز كرد به او بگوييد دوستش دارم،به اوكه صداي پايش را مي شنوم،به او كه لحن كلامش را مي شناسم،به او كه عمق نگاهش را مي فهمم،به او كه... به او كه گل هميشه بهار من است،به او كه قشنگ ترين بهانه براي بودن من است وبه او كه عشق جاودان من است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]()
گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام.اما... اما اين تنها يك جمله نيست.دنيايي لبريز از روياهاي سبز و سرخ. همين جمله ي كوتاه!آري همين چند واژه خود كتابيست سرشار از
معنا.دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
samereh
ما دومسافریم٬ یکی از دیار بالا و دیگری هم از دیار بالا. سالها همسایه بودیم٬ بی هیچ نگاهی و کلامی. ولی حالا... ما دو مسافریم از دیار بالا که از خانه دور افتاده ایم و دست تقدیر ما را همسفر کرده است٬ در راهی بس طولانی و پر خطر. وقتی بهم رسیدیم٬ میدانستیم که راه درازی را پیموده ایم٬ و دانستیم که مقصدمان نیز یکیست٬ آن بالا... مبدأ خورشید... و من حس کردم که سالهاست که تو را میشناسم تو نیز. وقتی برای استراحت توقف کردیم و کوله بارمان را گشودیم٬ من دیدم چیزهایی را که به دنبالشان بودم در کوله بار توست و تو نیز چنین دیدی. من خریدار تمام داشته هایت شدم و تو هم فروشنده٬ تو خریدار کوله بار من شدی و من هم فروشنده. دو مسافر٬ دو همسفر٬ دو شریک ... چیزهایی بود که برای ادامه سفر باید در کوله بار هردوی ما می بود: عشق٬ همدلی٬ گذشت... اینها را تقسیم کردیم٬ منصفانه. و من سرخوش از این معامله و تو هم. و هر بار که در چشمان هم مینگریم٬ همه چیز را با صدای بلند میخوانیم. و نگذاشتیم که پرده تزویر و حجاب نیرنگ ما را از دیدن چشمان هم محروم کند. ما دو مسافر بودیم٬ یکی از دیار بالا و دیگری هم از دیار بالا. ولی حالا همسفریم٬ دست در دست هم و با چشمانی باز. و ما میدانستیم که روزی همسفر خود را پیدا خواهیم کرد٬ چون «او» میخواست٬ همانطور که شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
خوشحالم وقتی تو خوشحالی... غمگینم وقتی تو غم داری... تو نیمه گم شده من هستی که حالا اونو پیدا کردم... حالا دیگه کاملا معنی «هُنَّ لِباسٌ لَکُم و أنتُم لِباسٌ لَهُنَّ» رو درک میکنم و بهش یقین دارم... و این جمله رو بارها با خودم تکرار میکنم: «تو در منی٬ نه من مانده در حصار بدن» احساس پاک و مقدس عشق و دوست داشتن اونقدر قشنگه که من حاضر نیستم اون رو با هیچ چیز عوض کنم! و این عشق مقدس٬ یک هدیه آسمونیه که خدای مهربون اونو به واسطه تو به من بخشیده. گاهی اونقدر از این حس سرشار میشم که دوست دارم داد بزنم و فریاد بکشم: «آهای! من عاشقم٬ عاشقی که حاضره همه چیزش رو برای معشوقش بده...» آره! من عاشق توام٬ دیوونه توام ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
samereh
سلام عزیزترینم! همیشه دلم می خواست٬ یکی باشه (غیر از پدر و مادر) که بتونم بدون رو دربایستی و خجالت حرف دلم رو بهش بزنم٬ باهاش درد دل کنم٬ رازهای دلم رو باهاش درمیون بذارم - و البته با اطمینان و اعتماد کامل بهش - و اون سنگ صبورم باشه... تا هر وقت دلم تنگ میشه و می گیره٬ تا هر وقت درونم آشفته و پریشون هست٬ اون یه نفر نازم رو بکشه و دلداریم بده و منو آروم کنه... و مطمئنا اون یه نفر غیر از تو نمی تونست باشه. گهگاهی که با خودم تنها می شینم و فکر میکنم٬ می بینم که خدا چقدر منو دوست داره که یه همچین موهبتی رو به من بخشیده٬ آیا من اصلا لیاقتش رو دارم یا .... همیشه از خدا میخوام که به هر دوتامون کمک کنه که بتونیم اونطور که اون میخواد زندگی کنیم و محبت رو جوری تو دلامون قرار بده که هیچ وقت٬ هیچ کس نتونه اون رو حتی یه ذره کم رنگ کنه. هر روز که میگذره٬ احساس نیاز من به تو شدیدتر میشه٬ چون دوستت دارم و مطمئنم که این عشق٬ کاملا پاک و صادقانه و از صمیم قلبم هست.
samereh
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اگر چشمان من دریاست تـویی فــانوس شبهـایش اگــر حرفی زدم از عشـق تــویی معنــا و مـفهومش از وقتی که تو رو پیدا کردم یا بهتر بگم٬ از وقتی که خدا تو رو به من داد٬ زندگیم عوض شده٬ نگاهم به زندگی عوض شده... آخه عشق وارد زندگیم شد٬ آخه دارم با یه فرشته آسمونی زندگی می کنم... احساس می کنم خیلی بزرگ شدم٬ چون عاشق شدم٬ چون تونستم یکی رو تو قلبم جا بدم٬ چون تونستم
زندگیم رو با یکی دیگه قسمت کنم...
احساس می کنم خیلی قوی شدم٬ چون عاشق شدم٬ چون دیگه تنها نیستم٬ تو هم با منی٬ و نیروی بی پایان
عشق محافظ ما هست...
و به قول تو: همیشه فکر می کردم خدا خیلی دوستم داره که هر چیزی رو که واقعا ازش خواستم٬ بهم داده... ولی از وقتی که خدا تو رو به من داده دیگه فکر نمی کنم٬ مطمئنم که خدا من رو خیلی دوست داره...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سلام عزیزم! سلام عزیزترینم! سلام فرشته آسمونی! سلام به اون چشمای قشنگت که یه دریای عشقه! سلام به قلب پاکِت که پر از محبته! سلام به دستای ظریفت که از مهربونی گرمِ گرمه!
هنوزم که هنوزه وقتی میخوام باهات حرف بزنم قلبم به شدت می تپه! هنوزم وقتی زمان دیدار نزدیک میشه تو پوست خودم نمی گنجم! هنوزم وقتی تلفن زنگ میزنه آنچنان شوری تو قلبم ایجاد میشه که...
از خدا می خوام این طراوت و تازگی در عشق رو تا آخر عمر٬ تو دل ما زنده نگه داره.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|