![]() |
![]() |
|
| هستي من |
|
هي ! فلاني !
زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را ، جز با او
و جز براي او نمي خواهي !
گمانم زندگي بايد همين باشد !
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد سهراب زندگي حس غريبيست كه يك مرغ مهاجر دارد سهراب زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
يكنفر در شب كام-
يكنفر در دل خاك
يكنفر همدم خوشبختي هاست-
يكنفر همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم-
عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد-
پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم مهدي سهيلی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهی شناسنامههایشان درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زندگی آهنگی از عشق و غم است دردسر هایش برای آدم است زندگی آهنگی از دلواپسیست اولش عشق است آخرش هم بی کسیست زندگی آهنگی از حس غریب در تمام لحظه ها دارد فریب زندگی در قلب های آدم است هر که قلبش می زند پر ماتم است هر که قلبش می زند پر ماتم است زندگی با عشق زیبا می شود چون که فکرت با خدا همراه شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
داران مبارک و میمون باد
*شهر رمضان الذی انزل فیه القران هدی للناس وبینت من الهدی و الفرقان *
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
عشق نمي پرسه تو كي هستي ؟ فقط ميگه مال مني عشق نمي پرسه اهل كجايي ؟ فقط ميگه توي قلب من زندگي عشق نمي پرسه چه كار مي كني ؟ فقط ميگه باعث ميشي قلب عشق نمي پرسه چرا دور هستي ؟ فقط ميگه هميشه با مني عشق نمي پرسه دوستم داري ؟ فقط ميگه دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
در گذر گاه زمان، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد رنگها رنگ دگر ميگيرند عشق ها ميميرند و...
فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده بجا ميماننددر گذر گاه زمان، خيمه شب بازي دهر، با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد رنگها رنگ دگر ميگيرند عشق ها ميميرند و...
فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست نا خورده بجا مي مانند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
شايد زندگي آن جشني نباشد كه انتظارش را داشتي ولي حالا كه به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
فاصله ي تابش خود را بر ديگران تنظيم كن و هميشه به ياد داشته باش كه خدا خورشيد را درجايي قرار داد كه گرم كند اما نسوزاند.! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
تقویم پاره پاره، این رسم روزگاره عمری اسیر خزون و چند لحظه ای بهاره زندگی یک خیاله ، در ذهن من سواله تو پنجه های تقدیر ،افسوس شدیم مچاله اگر در اشتباهیم ، همه غرق گناهیم مسافریم و در سفری کوتاهیم همه در یک زندانیم ، زندانیه زمانیم حلقه ای از یک زنجیر، سلسله انسانیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
عقربه ها چه بی امان، خط می کشن روی زمان می گذره عمر من و تو ،می ریم ومی مونه جهان فرار این دقیقه ها ،مفهوم این بیهودگی گذاشتی بر جاده من، نام قشنگ زندگی محکوم یک تولدیم ،انگار به بیراه زدیم یه عمر بی تفاوتیم ،یه لحظه خوبیم و بدیم همیشه تلخ حقایقه، این بازیِ دقایقه برای کشتن زمان ، ثانیه در مسابقه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
در دادگاه عشق,سوگندم قلبم بود, وکیلم دلم و حضار,جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی,نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس, محکوم شدم به تنهایی و مرگ. کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند: "دوستت دارم برای همیشه" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
معجزه شو برای من! برای من که خسته ام عذاب رخوت ِ تنم، رسيده است به ناکجا چه عاشقانه مرده ام در انتهای بودنم به خواب ِ خوش نمی روم! مگر تو خواب ِ من شوی تبلور دعا و نور ، حادثه ی رسيدنی تو را به نام آخرَت، تو را قسم به بی زمان ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم می گذاری امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار می کنی امروز با تبسمی شادم کن به جای متنهای تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها می نویسی امروز با بیامی کوچک خوشحالم کن من امروز به تو احتیاج دارم نه فردا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دلم تنگ است، دلم میسوزد از باغی که می سوزد نه دیداری،نه بیداری،نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد، چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم،به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ، نفهمیدیم به دنبال چی هستیم
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا،
چه رنجی از محبت ها کشیدیم،برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاه آشنا در این همه چشم،ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم. سبک بالان ساحل ها ندیدند، به دوش خستگان باریست دنیا، مرا در اوج حسرتها رها کرد،عجب یار وفاداریست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا عجب خواب پریشانیست دنیا عجب دریای طوفانیست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا عجب یار وفاداریست دنیا...
عجب فرسوده دیواریست دنیا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره . يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
محبت دريچه ي سبزيست كه رو به آسمان همدلي گشوده مي شود محبت شاخه گلي است از جنس دلهاي مهربان و وفادار محبت نسيم ملايمي از سرزمين عشق است كه بر جدار شيشه اي دلها مي وزد گرد و غبار آئينه قلبها را مي زدايد و به زندگي رنگ آرامش و معنويت مي بخشد محبت به همنوع ، تمثيلي از الطاف الهي است كه زيباترين رنگ مهر و صفا را در عمق واژه اي دلنشين به تصوير كشيده دل را جلا داده ، و روح را منور و پاك مي گرداند محبت يعني احساسي بي نظير از جنس بلور و دلدادگي كه پرنده سعادت را بر اوج آسمان يكرنگي و خوشبختي به پرواز در مي آورد محبت يعني باهم بودن ، باهم شاد بودن ، باهم گريستن و به ياد هم بودن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
بهترین ترانه رو من از چشای تو می سازم تو قمار زندگیمون تو نباشی من میبازم اگه باشی در کنارم با تو من مالک د نیام بی خیال غربتو غم بی خیال نور فردام دوست دارم دوست دارم تو این دنیا تو رو دارم مثه آسمون که تنهاست امیدش چندتا ستاره اس دیدن برق نگاهت و اسه من عمر دوباره اس از سر انگشت تو یعنی قصه خوبه نوازش هر نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش جادهای مهربونی میگذره از تو نگاهت روشن شبای تارم با خیال روی ماهت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اون کـه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسـم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم میمـونه
ترانـه عشـق واسم می خونه
خیال می کردم یـه همزبونه
نمی دونسـتم نامهـربونـــه
با اینکه رفتـه اما هنـوزم
از داغ عشـقش دارم میســوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هر جا که میرم جلو چشــامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریـش مرحــم بزارم
اما نمیشــه راهی ندارم
نمیتونــم من طاقــت بیــارم
اون کـه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسـم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم میمـونه
ترانـه عشـق واسم می خونه
خیال می کردم یـه همزبونه
نمی دونسـتم نامهـربونـــه
با اینکه رفتـه اما هنـوزم
از داغ عشـقش دارم میســوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هر جا که میرم جلو چشــامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریـش مرحــم بزارم
اما نمیشــه راهی ندارم
نمیتونــم من طاقــت بیــارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
عشق يعني خاطرات بي غبار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|