![]() |
![]() |
|
| هستي من |
کاش می دانستی : که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه ان را با شفق می شویم و به ان می گویم که تویی مونس شبهای دلم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم اگه عاشقی یه درد، چه كسي آن درد رو نديده تو بگو كدوم عاشق، رنج دوري نكشيده اگه عاشقي گناه، ما همه غرق گناهيم ميون اين همه آدم، يه غريب و بي پناهيم تو ببين به جرم عشقت، پرپروازم بستند تو نديدي من مغرور چه بي صدا شكستم چه بگم وقتي كه عاشق، زخمي تيغ هلاكه همه بال و پر زدناش رقص مرگي روي خاك |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
از تو گفتن آرزومه، تو که جنس آسمونی
هم صدای بغض شعرام داری بارونی میخونی
با تو بودن اوج عشقه، لحظه تولد گل
تویی که با یک نگاهت میزنی به قلب من پل
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم هزار بار تقدیم تو باد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست
من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
عشق يعنی يکی شدن.... يعنی وجود پاک ديگری را در درون خود حس کردن ........ من با تمامی وجود عشق تو را در قلب خود حس ميکنم بوسيله قلم احساسم را بر روی اين کاغذ ها حک ميکنم تا باز هم بگويم که تو نويد دهنده ی اين کلمات عاشقانه ای |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با تو زیبا می شود از بند و زندان گذشت باغ سر سبز خاطرم را جلوه دادی نازنین با تو تنها می شود از سردی دوران گذشت با تو من محو شکفتن می شوم چون غنچه ای با نگاهت می شود حتی زهیچستان گذشت با تو معنی دارد این بود و نبود و می توان با بهاری چون تو از پاییز و از طوفان گذشت تو قشنگی مثل یاسی نازنین من بیا چون که تنها با تو باید از غم هجران گذشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
نگاهم غرق باران بود بی تو شکستن ها چه آسان بود بی تو تمام شب در این خلوت سرایم همیشه غصه مهمان بود بی تو برای شعر این تنهای پر درد جدایی بیت پایان بود بی تو دگر آن قصه ، رویای من و تو زیک ویرانه ویران بود بی تو در این سر گشتگی آنقدر ماندم که آزادی چون زندان بود بی تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم گفته بودي، از غرورم، از سکوتم، خسته اي من شکستم هر دو را گفته بودم، از سکوتت، از غرورت٬ خسته ام به خاموشي مغرورانه ات شکستي تو مرا با تو گفتم از همه تنهايي ام، خستگي ام با تو گفتم تا بداني با همه ناجيگري، بي ناجي ام تو، سکوتت خنجريست بر قلب من و حضورت، مرهمي بر زخم من پس، باش تا هميشه با من باش حتي اگر خاموشي... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
باران ببار که باریدن تو التیامی است بر زخمهای کهنه من باریدن تو مرهمی است بر درد های سینه ام و ترنم اشکهای تو روح خسته ام را می زداید ، کاش من هم می توانستم همانند تو اشک بریزم .اگر بدانی چقدر خسته و فرسوده ام ، دلم گرفته و غمگین است ، احساس میکنم سراسر وجودم زندان تاریک و دور افتاده ای است ، وجودم برای دیگران هیچ ارزشی ندارد پنجره های بسته اتاق تنهایی ام را با تمام قوا فریاد می زنند خسته از همه ، دلتنگ از دنیای بی خط وخال ، دستانم میلرزد ، اشک در چشمانم حلقه رده ، قلبم محزون است غم در سینه ام بیداد میکند خودم را به دست سرنوشت سپرده ام، سرنوشتی که پایانش را از هم اکنون می بینم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سلام دوستان گلم
چون یه چند وقتی سرم شلوغ بود نتونستم آپ کنم به هر حال شرمنده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
خداحافظ گل همواره در یادم خداحافظ نگار خوش خط و خالم . پریزادم خداحافظ اگر چه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ترا با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم و خود چون برگ پاییزی که افتادم خداحافظ و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانت نمیدیدم نگاهت را پس از آن که ندا دادم خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
چی بخونم وقتی چشام از حضور گریه خیسه ،وقتی هیچ
کس نمی تونه غصه هامو بنویسه ؟ چی بخونم وقتی قلبت
منو از تو قصه ها رونده ،وقتی به به جز سایه ،کسی پیش
من نمونده – چی بخونم وقتی فریادبا سکوت فرقی نداره ،
وقتی هیچ کسی نمی تونه تو رو پیش من بیاره ،چی بخونم
وقتی هیچ کس منو از خودم ندزدیده ،وقتی
سوزصداموکسی غیر تو نفهمیده ...چی بخونم !؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
کجای اين جنگل شب پنهون ميشی خورشيدکم پشتِ کدوم سَد سکوت پر ميکشی چکاوکم چرا بمن شک ميکنی منکه منم برای تو لبريزم ازعشق تو و سرشارم ازهوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
هیچکس بهار را در برفها پیدا نکرد
هیچکس عشق را درگوشها نجوا نکرد در خلوت دیر هنگام من هیچ چشمی شوری در قلب من بر پا نکرد
ماندنم جایز نیست می روم راه من میخانه نیست جای من بت خانه نیست عشق من افسانه نیست فکر من پیمانه نیست یاد من روی تو است مثل یعقوب در بیابانهای داغ یوسفم بوی تو است در دریای طوفانی نوح جان پناه پهلوی تو است
ماندنم جایز نیست میروم میدهم دست در دستان مرگ لیکن در این اندک زمان تا هنگام مرگ نوشداروی شفا روی تو است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
توی اسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست تویه خاموشی حرفهام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
کاش می دانستی رقص تنهایی من به میان شب و روز همه از بهر چه بود کاش می دانستی من بیگانه زخود جرم تنهایی ام امروز همه عشق تو بود در سکوت تلخ و ممتد من و تنهایی شب وطنین آشنا و دگر نیست صدایی جز عشق وهمین است که مرا می برد اینگونه به ژرفای رکود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
پيداست هنوز شقايق نشدي زنداني زندان دقايق نشدي وقتي که مرا از دل خود مي راني يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي پاييز بهاريست که عاشق شده است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا..... غم با همه بیگانگی هر شب به من سر میزند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 3:18 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
واژه ها فرار میکنند
مثل من از خیال تو کلام از من می هراسد و من از خیال شیرین با تو بودن ***** دستهایت مهربان است و بوسه ات شیرین نگاهت گرم است و قلبت مملو از ترانه وجودت بوسه باران ای عشق.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|