![]() |
![]() |
|
| هستي من |
![]() ![]() ![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی کاش می شداشکاتوپاک کرد........بمیرم تو هم بریدی چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه........اونکه خواب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن ما که تنها نمیمونیم........آفرین اخمات واکن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:9 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
وقتی که گفتم ای عزیز؛ من دوستت دارم هنوز خندیدی و گفتی به من؛ درعشق من اینک بسوز گفتم برای خاطرت من مثنوی ها گفته ام گفتی که شعرت کهنه بود من شهر نو می خواستم گفتم هوای خاطرم در یاد تو پر می زند گفتی برو من خسته ام یادم به تو سر می زند من تا سحر ماندم ولی گویا که در یادت نبود گفتی که راهت دور بود دل جای دیگر رفته بود زیبای من؛ من بارها لیلا و مجنون خوانده ام لیلای تو اینک منم مجنون عشقت مانده ام رفتی ز پیشم بی وفا لیلای دوم داشتی کردی فدای لیلی ات هرچه زمن کم داشتی من از برای ماندنت قلبم گرو بگذاشتم قهرت بهانه بودو بس من هیچ کم نگذاشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:7 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نصار ميکنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم ميريزی امروز با تبصمی شادم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:6 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
Payam532s@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان. آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد. آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم. آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم. آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد...!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
ما دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز قرار روز آینده
زیرا یکی از دریچه ها بستست
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دل خسته تر از خستگی درد صداته
آهسته بيا عزيزم قلبم زير پاته
اون عشق نابی که تو داری تو چشاته اون عشقو وفای تو اون مهرو صفای تو اون رمز محبت که تو داری تو نگاته قلبم بده جامم افتاده و رامم دل خسته تر از خستگی درد صداته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
بعضی از آدمها را بايد چند بار خواند تا معنی آنها را فهميد و بعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.. بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخيم، بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند. بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی آدمها تر جمه شده اند و بعضی تفسير می شوند. بعضی از آدمها تجديد چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای ديگرند. بعضی از آدمها دارای صفحات سياه وسفيداند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند. بعضی از آدمها قيمت پشت جلد دارند. بعضی از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش می رسند. بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند. بعضی ازآدمها را بايد جلد گرفت. بعضی از آدمها را می شود توی جيب گذاشت و بعضی را توی کيف. بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند. بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی. بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان . ازروی بعضی از آدمها بايد مشق نوشت و از روی بعضی آدمها بايد جريمه نوشت.. به راستی ما کدام کتابيم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
آدمـــا تو زندگی ، مث یه مســــــــافرن
یه روزی دنیا می آن یه روز از دنیا می رن قصه بودن مــــا ، آخرش رفتن مـــــاست چیزی که جا می مونه ، دفتر خاطــره هاست دفتری پر شـــده از ، لحظه های خوب و بد اینه رسم روزگـــار ، از گذشتـــــه تا ابد لحظه دربــــدری ، درد غربت کشیـــــدن تو غبار کوچه هــــا ، زندگی رو ندیـــدن زیر آوار زمـــــون ، گریه کردن تــا سحر مثل سایه در غــــم و حسرت یه همسفـــر لحظه ای که عاطفـــــه ، از دلا پر می زنه نور مهربونیهــــــــا ، به خونه سر می زنه وقتی دستای امید ، اشکـــا رو پاک می کنه غم و ناامیدی رو ، یه گوشــه خاک می کنه توی راه زندگـــی ، آره ما مسافــــــریم بهتره که همسفــــــر ، باشیم و باهـم بریم لحظـــــه شادی و غم ، قدر هم رو بدونیم با لبای خاطــــــــره ، شعر عشقو بخونیـم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
می خواهم غزل را برای پرواز بهانه کنم
وپرواز را برای رسیدن به تو
و تو را بهانه زندگی
و عشق را دلیل زندگی
می خواهم بگریزم از این همه دلتنگی و دلواپسی
از این همه دوری و جدائی
برایم ترانه بخوان
می خواهم با نوازش نوای پر مهر تو تمام غصه ها را به صلیب بکشم
با آخرین غزل به سوی تو پرواز خواهم کرد
در انتظار باش که در انتظار دیدار توام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دختران شهر به روستا مي انديشند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زندگی قافيه شعر من است شعر من وصف دلارايی توست در ازل شايد اين سرنوشت من بود می سرايم به اميدی که تو خوانی ور نه آخرين مصرع من قافيه اش مردن بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
ميخوام با تو باشم تا هميشهبدون تو بودن مگه ميشهدوری نکن از من ديگه بسهچرا دلت واسه من تنگ نميشهنگو که تو قلبت جا ندارمحالا حالا با تو حرفا دارمبيا بيا برگرد پيش يارتکسی و به جز تو دوس ندارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() ![]() ![]()
ای کاش جمله زیبای دوستت دارم بی هیچ غرضی بر روی زبان ها جاری بود
ای کاش از گفتن جمله دوستت دارم
از ترس سوتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم
ای کاش محبت بی هیچ چشمداشتی حتی چشم داشت محبت به او که دوستش می داریم هدیه می دادیم
ای کاش جمله دوستت دارم را به هوس نمی آلودیم ای کاش.............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سبد سبد ستاره داري تو چشات، بغل بغل ترانه مونده رو لبات |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
* * *
* * *
* * *
* * *
* * *
و
* * *
* * *
* * *
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اين دو يکی نيست...اشتباه نشود!
عشق همان دوست داشتن نيست
عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی
دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود
از بين خواهد رفت
عشق خلقت خداست و دوست داشتن
خلقت عقل و دل انسان...
عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان
می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد
جدائی برای عشق مرگ است در حالی که
دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد
عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی
جسم ميميرد ولی روح جاودانه است
کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست
عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد
معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است
ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است
دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....
عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند
عشق از نظر خدا پاک است
و دوست داشتن از نظر انسان...
خدا عشق است و انسان دوست داشتن...
بدرستی که خدا برتر از انسان است.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
یکی بود یکی نبود اونکی بود تو بودی اونکی تو قلب تو نبود من بودم! یکی داشت یکی نداشت اونکی داشت تو بودی اونکی جز تو هیشکی رو نداشت من بودم! یکی گفت یکی نگفت اونکی گفت تو بودی اونکی جز تو به هیشکی دوست دارم نگفت من بودم! یکی رفت یکی نرفت اونی که رفت تو بودی اونکی مهر تو هیشوقت از دلش نرفت من بودم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
توی این دنیا صفا مرده دیگه
صفا و مهر و وفا مرده دیگه این زمونه همه چیش عوض شده مردی و مردونگی غرض شده حالا که مرده صفا سرده تنم میزنم کاسه قلب و میشکنم بشکن بشکن بشکن بشکن بشکن اسمون ابره و بارون نداره دل وامونده من جون نداره نه محبت نه وفایی نه صفا خشکه رگها قطره ای خون نداره حالا که مرده صفا سرده تنم میزنم کاسه قلب و میشکنم بشکن بشکن بشکن بشکن بشکن بشکن یا میشه ارزوهام نقش بر اب یا میشه دل قسمت رنج و عذاب زندگی لطف و صفایی نداره زمونه با ما وفایی نداره حالا که مرده صفا سرده تنم میزنم کاسه قلب و میشکنم بشکن بشکن بشکن بشکن بشکن بشکن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اي کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستي من
مي سپردم که مراقب باشي
جنس اين جام بلور است
پر از عشق و غرور است
مبادا بازيچه شود مي شکند!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صادقانه به لحظه ها دل بستم ... تا روزی طعم شیرین با
تو بودن را احساس کنم به عقربه ها التماس کردم ... تا تندتر بر روی صفحه’
ساعت بچرخند بلکه روز موعود زودتر فرا رسد... تا در
میعادگاهمان سرشار از عطر نگاه مهربانت شوم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
هر چی ستاره بود من شمردم صد بار واست زنده شدم و مردم موجی شدم که دل زده به دریا من خودمو دست چشات سپردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]()
دل صرف کسی کن که دلش جان تو باشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
خدایا مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری بلکه دعا کنم در رویارویی با آنها شجاع و بی باک باشم
مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی
بلکه توان چیرگی بر آنها را به من ببخشی!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
يه عزيزدُردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي
غُصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زير رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد توسينه
ابر و باد و دريا گفتند حس عاشقي همينه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه با من غريبگي نکن با من که درگير توام چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام با من غريبگي نکن با من که درگير توام چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه با من غريبگي نکن با من که درگير توام چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام با من غريبگي نکن با من که درگير توام چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اي كاش احساسم گلي مي بود
ميريخت عطرش را به دامانت يا مثل يك پروانه پر می زد رقصان به روي طاق ايوانت اي كاش احساسم كبوتر بود بر بام قلبت آشيان ميكرد از دست تو يك دانه برميچيد عشقي به قلبت ميهمان می کرد اي كاش احساسم درختي بود تو در پناه سايه اش بودي یا مثل شمعي در شبت ميسوخت تو مست در ميخانه اش بودي |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() ![]() ![]() ![]()
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت خانه ات آباد ، کین ویرانه ، بوی گل گرفت از پریشان گویی ام ، دیدی پریشان حالی ام زلف خود را شانه کردی ، شانه بوی گل گرفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اي بازيگر گريه نکن ماهمه مون مثل هميم صبح ها که از خواب پاميشيم نقاب به صورت مي زنيم يکي معلم مي شه و يکي مي شه خونه بدوش يکي ترانه ساز مي شه يکي مي شه غزل فروش کنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماست گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداست هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش کاش که مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس تنها براي يک نقاب حتي براي يک نفس تا کي به جاي خودما نقابمون حرف بزنه تا کي سکوت رو رج زدن نقش همايش غمه هر کسي هستي يکدفعه قد بکش از پشت نقاب از رو نوشته حرف نزن رها شو از حيله خواب نقش يک دريچه رو ميله قفس بکش براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش مي خوام همين ترانه رو تو صحنه فرياد بزنم نقابم و پاره کنم جاي خودم داد بزنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
راهی نمونده، نازنین!باید به دریا بزنیم باید از این خواب بلند،یه پل به رویا بزنیم راهی نمونده ،نازنین!راه ستاره سد شده تو امتحان سادگی قلب من و تو رد شده راهی نمونده،باید از بغض ترانه بگذریم غصه نخور ما دم تا از سایه ها آفتابی تریم هنوز بغض غزل ،بغض قدمهای منه! هنوزم بغض ترانه توی سینه میزنه نازنین!خسته نشو!تو اینه میرسیم به هم تپش ترانه ها فاصله ها رو می شکنه "به اندیشیدن خطر مکن" راهی نمونده ،رفتنت آخر قصه ی منه اما بدون که یاد تو ،تو شب قصه روشنه |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 3:9 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اگر دریای دل آبی ست تویی فانوس زیبایش اگر آیینه یک دنیاست تویی معنای دنیایش
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن تویعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن تویعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن تویعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تویعنی در زمستان ها به فکر پونه افتادن اگر یک آسمان دل را بهقصد عشق بردارم میان عشق وزیبایی ترا من دوست میدارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
کسی به فکر گل ها نیست کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست حیاط خانه ما تنهاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
خدایا ..چه لحظه هايی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه
کنارم بودی ...چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو
فراموشم نکردی...چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور،
تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما
تو همیشه به یادم بودی ...چه روزهایی که سرم تُو لاکم کردم و
توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام
فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به
صلاح من است ...وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه
به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...وقتی از آدم های دور و برم دلم
گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش
دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام
دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...وقتی قلبم
تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو
به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون
بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...اون وقت تو وجودم
شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...وقتی بهم بخشیدی و
ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه
نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ... و وقتی به
ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...و فهمیدم بیشتر از اون چه که
هستی باید مهربون باشی ...خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی
زیاد و به خاطر همه چیز ممنون..... خدایا به خاطر سه چیز
سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت.......
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را
حکمت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
آسمان همچو صفحه ی دل من ، روشن از جلوه ی مهتاب است امشب از خواب گریزانم ، که خیال تو خوشتر از خواب است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با من امشب چيزى از رفتن نگو نه نگو ، از اين سـفر با من نگو من به پايان ميرسـم از كوچ تو با من از آغاز اين مردن نـــگو كاش ميشدلحظه ها راپس گرفت كاش ميشد از تو بود و با تو بود كاش ميشد در تو گم شد از همه كاش ميشد تا هميشه با تو بود كاش فردا را كسى پنهان كند لحظه را در لحظه سرگردان كند كاش ساعت را بميراند به خواب ماه را بر شـــاخه آويزان كنــد ميروى تا قصه راغمنامه تدفين گل ميروى تا واژه را باران خاكستر كنى ثانيه تا ثانيه پلواره ويران شدن ميروى تابخشى ازجان مراپرپر كنى
با من امشــب چيزى از رفتن نگو نه نگو ، از اين سفر با من نگو من به پايان ميرسم از كوچ تو با من از آغاز اين مردن نگو ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
من و تو هردو درگیر یه حسیم
همین حس عزیز با تو بودن
همین شوق تماشا کردن تو
همین دل ضربه های هرشب من
تو شکل ماه می مونی و مهتاب
که مشق شب تماشای تو میشه
به من که بی هوا نزدیک می شی
هوا شکل نفس های تو می شه
تمام راه پشت رد پا شی
کسی از ما به ما هم نزدیک تر نیست
مگه می تونی از من دور باشی
دارم تو آینه ها شکل تو می شم
شبیه تو که نزدیکی به دریا
تماشا کردنت دیوونگی نیست
تو رو حس می کنم هر لحظه اینجا
همین جایی که من دلشوره دارم
تو مثل حس نزدیک بهاری
دارم سر می رم از تو هر دقیقه
تو هم حس می کنم این حال و داری
تمام خونه غرق بوی عشقه
یه عطری غیر هروز و همیشه
میون ما یه شب راهه از این جا
همین شب تا سحر صد سال می شه!.!.! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|