![]() |
![]() |
|
| هستي من |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
تو یه حرف تازه بودی واسه من قصه ی دو نیمه و یکی شدن تو به عشق یه معنی تازه دادی طپش یه قلبو گرمای دو تن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
نمی دانم چه کرده ایم
گناهمان چیست ؟ ... که دیگر عشق را باورمان نیست گویی عشق را در صفحات کتاب بزرگ تاریخ دفن کرده ایم اما من قلبم را به پای عشق پیشکش می کنم! ... عزیزم عشقم را بپذیر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
مشق دیشب از سر لبخند ساده تا دلم دلدادگی است مشق دیشب قصه ی غم بود و حرف سادگی است یک خیابان عابری تنها و خیس پنجره گلدان خالی قاب عکسی روی میز بغض و اشک یک تبسم بیکسی یک خیال وای خدا تا به کی آن لحظه ی دلواپسی باز امروزو معلم مشق من باز تکرار غلط یک اشتباه و اشک من باز املای درست واژه ی بیکسی باز تکرار غم و مشق و قلم دلواپسی باز یک مشق تازه باز سر فصلی جدید باز من باز شب باز یک تنهایی و یک چشم خیس باز شعمهای آب شده در پشت میز باز یک خودکار بیرنگ باز یک آوازو یک سنگ باز تو رد پشت کوچه باز مادر باز نیرنگ باز هم من آینه خرده شیشه باز هم تو پنجره سنگ باز بغض و من و باز هم مشق و تو بازهم قصه ی دلدادگی باز هم حرف حرف سادگی آه خسته ام از این همه دلدادگی عاقبت من عاقبت تو عاقبت دیوانگی آوارگی ویرانگی دیواری از سنگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
نرو . دستم به دامانت نگو دیگر نمی آیی که میمیرم غریبانه امان از درد تنهایی . حضور التماسم را ببین در خیس چشمانم بمان با من در این احساس رویایی .صدای پای دلتنگی هراس لحظه های من . تویی آرامش چشمم تویی بس تماشایی کویر خشک و تب دیده . پر از رویای بارانم بزن بر این غم . بهار من . بمان با من خزان را سخت می ترسم . بمان با من بمان با من که می پوسم در این زندان تنهایی (باورم کن )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
هر چی ستاره بود من شمردم صد بار واست زنده شدم و مردم موجی شدم که دل زده به دریا من خودمو دست چشات سپردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
بهار بهار صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود بهار بهار چه اسم آشنایی صدات میاد اما خودت کجایی ؟ بهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از فصل شکفتنم کرد بهار اومد با یه بغل جوونه عیدو آورد از تو کوچه تو خونه بهار بهار یه مهمون قدیمی یه آشنای ساده و صمیمی یه آشنا که مثل قصه ها بود خواب و خیال همه بچه ها بود یادش به خیر بچگی ها چه خوب بود حیف که هنوز صبح نشده غروب بود آخ که چه زود قلک عیدی هامون... وقتی شکست باهاش شکست دلامون بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد خنده به دل مردگی زمین کرد چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت وا شدن پنجره ها رو دوست داشت بهار اومد پنجره ها رو وا کرد منو با حسی دیگه آشنا کرد یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد حیف که همش سوال بی جواب شد بهار بهار ! پرنده گفت یا گل گفت ؟ خواب بودیمو هیچکی صدایی نشنفت ! بهار بهار ! پرنده گفت یا گل گفت ؟ ما شنیدیم ، هر کی که خوابه نشنفت ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 4:37 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با سلام خدمت دوستای گلم
سال نو مبارک امیدوارم سال خوبی برای شما عزیزان باشد آرزومن آرزوهای شما |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|