![]() |
![]() |
|
| هستي من |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم .
جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت. دهنده بي منت، فقط الله است و بس !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند....طوطی شکایت کرد و خداوند او را
زیبا آفرید.....
ولی کلاغ گفت:"هر چه از دوست رسد نیکوست".....
و نتیجه آن شد که میبینی.....طوطی همیشه در قفس.....و کلاغ همیشه آزاد......
"به زندگی امیدوار باش" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:48 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سر خوردن بهانه ایست تا دست اونی که دوسش داری رو محکم تربگیری
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
کاش می شد خویشتن را بشکنیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم بد نيست اگرخانه ما سيماني است به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم هر وقت زيادمان دلي ميشکند بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .
دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم
برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!
من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟
تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟
نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .
میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .
افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .
کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .
عزیز غزلهای ننوشته ام خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در این غروب بدرنگ ...... بی تو ؟؟؟؟
تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی
تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی
و من دعا میکنم هرگز رد پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .
عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
من با تو سخن مي گويم . . . . . رساتر از هميشه و تو حرفهايم را مي شنوي . . . . . روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگويم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم چرا كه من عشق را با كلام در نيافتم براي من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا چيزي است وسيع تر از همه اينها وسيع است و با نجابت . . . . . مانند دلت با شكوه است و پر رمز و راز . . . . . همانند چشمانت عميق است و پر از صداقت . . . . . همانند انديشه هايت بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت و به ژرفناكي نگاهت و گفتي كه معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها ! و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام ! چه رازيست در اين فاصله . . . . . نمي دانم كه هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي كند . . . و من . . . . . شيدا مي مانم بگذار از عشق سخن نگويم بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
بيهوده مکن عمر گران صرف رفيقان ، عمر صرف کسي کن که دلش جان تو باشد ، امروزکسي محرم اسرار کسي نيست ، ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
- راز دوستی در تفاوت قائل نشدن میان دوستان است. صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به
لبخندهای تصنعی ترجیح دهید...
2- راز دوستی دانستن آن، است. برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی...
3- راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است. نسبت به دیگران آزاده رفتار کن...
4- راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است...
5- راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی، تا دیگران را وادار به شنیدن کنی....
6- راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف، بلکه با عمل سهیم باشی...
7- راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است...
8- راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی، بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها داری...
9- راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه
خودت بازآفرینی کنی...
10- راز دوستی در این است که حالات خوب و بد خود را به دیگران تحمیل نکنی، اما به آنها فرصت دهی
که احساس خود را بیان کنند...
11- راز دوستی در این است که نیازهای دیگران را مقدم بر نیازهای خودت بدانی...
12- راز دوستی در این است که هرگز اشتیاق دوستانت را نسبت به مسائل مختلف تغییر ندهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
تکم، تنهایم
آغوش محبت بازکن
تا در آغوشت بیاسایم
گر دیوانه وبه عشق مد هوش گشتم
لیکن از فرزانگان این دنیایم
به رخسارزردم منگر
صفایم را ببین که چه زیبایم
عشقت شرر بر قلبم انداخت
تو کجا بودی و من در کجایم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سرنوشت حقیقت...
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دوستان عزیز عیدتان مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:44 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
راز های خفته را بیدار کرد
می شود گاهی دمی دیوانه شد عقل و دل را بی سبب بیزار کرد
می شود از دوری روی نگار گاه گاهی چشم را خونبار کرد
می شود در قحطی عشق و جنون آرزوی یک دل عیار کرد
می شود گاه از سر دیوانگی مردم دیوانه را هوشیار کرد
می شود با نوشداروی جنون چاره ی درد دل بیمار کرد
آری آری می شود انکار کرد منکر عشقی شد و اقرار کرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زيبايي دنيا را تنها آن لحظه كه به چشمان تو نگريستم دريافتم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
خداوندا
به داده هایت ٬ به نداده هایت و به گرفته هایت شکر
زیرا
در داده هایت نعمت
در نداده هایت حکمت
و در گرفته هایت امتحان و مصلحتی است
**********
التماس به خدا شجاعت است
اگر برآورده شود حاجت
اگر بر آورده نشود حکمت است
**********
التماس به خلق شرمندگی است
اگر برآورده شود منت
اگر برآورده نشود ذلت است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|