![]() |
![]() |
|
| هستي من |
|
شبی در محفلی ذکر علی بود شنیدم عارفی فرزانه فرمود اگر آتش به زیر پوست داری نسوزی گر علی را دوست داری خورشید شکفته در غدیر است علی باران بهار در کویر است علی بر مسند عاشقی شهی بی همتاست بر ملک محمدی امیر است علی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
زندگی ، بازی خورشید و سایه است بازی امید و ناامیدی بازی شادی و غم ، بازی حیات وزندگی پس هستی وجهی دوگانه دارد تنشی میان دو قطب، موسقی نت های ناسازگار، دانستناین نکته، فهم آن، تجربه اش، به معنای دقیق کلمه به فراسوی آن رفتن و دستاورد واقعیزندگیست کلید آن حالت شاهد بودن است. پس باید در حالت مشاهده زندگی کنیم این نمایش راتماشا کنیم در آن غرق نشویم بلکه در مشاهده غرق گردیم آن گاه شادی و غم تولد و مرگ فقطیک بازی می شوند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش
از بهاران که مرا رسوا کرد از نسیمی که پیام آور توست از خدایی که خودش می داند عشق هستی تر از آنست که پنهان ماند از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش که همه می دانند من تو را دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
چشمم به قاب عکس تو زنجیر می شود باز این هوا به یاد تو دلگیر می شود از اسمان ستاره سرازیر می شود بغضم میان سینه نفس گیر می شود از یاد من نمی روی ای نازنین من هر چند زندگی زبر و زیر می شود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
یکی بود یکی نبود زیر این چرخ کبود یه غریبه آشنا دل و جونم رو ربود اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریبه تو بودی تا ابد با من بمون تا ابد با من بمون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زندگي با همه ي وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست زندگي جنبش جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جائي كه خدا ميداند..... سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شكوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارك باد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با من بمون که فردا مجال موندنی نیست غصه که پا بگیره دیگه پروندنی نیست غصه که پا بگیره دیگه پروندنی نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
سبد سبد ستاره داري تو چشات، بغل بغل ترانه مونده رو لبات |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
من جلوه هستی را در نیلی چشمانت دیدم تو را در خلوت شبهایم فریاد کردم صبورانه سوختم و ساختم با من بمان تا سرود عشق را با عشق سازم نتونستم قد رعنا تو ببینم آخه چشمی که پر آبه طاقت دیدن نداره نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم آخه دستی که بلرزه جرات چیدن نداره ترس دیدن یا شنیدن که می خواست بده به بادم سایه ای بود سرد و سنگین رو یه ذره اعتمادم چه شبها یی تو اتاقم واسه تو نامه نوشتم جای تو نامه رو خوندم آخر از نامه گذشتم اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم وحشت از دنیا ندارم که گل سرخ رو بچینم اگه روزی روزگاری بشه باز تو رو ببینم گل سرخی نمی مونه که نخوام برات بچینم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زبون بندری ریشه ی جونن یه شاخه از همی فارسی زبونن مه یاروم لوو تیو شروند اخونت گل اندومی که گل پیراهن ایشه دلوم بی شهر بندر تنگ ابودن صفای بندری نیرنگ ابودن زبون بندری از دست ارفتن حالا سینگو دگه خرچنگ ابودن بزن لیوا که بندر زار ایگفتن کلی که پل موکرده بار ایگفتن از بس که سامری رند و مکار مخ چوکو تمومی کار ایگفتن غروب شهر بندر غصه دارن درخت خشکن و بی برگ و بارن بریم و بابای زاریُ بیاریم شوگفتن درد بندر درد زارن بزن لیوا که بندر ناله ایشه که زارش ناله صد ساله ایشه نگفتن شهر بندر امخریدن سند سازن کاکا کباله ایشه خدا بالای سر و دیریا کنارن امید مه به تو دادا برارن مره پره منین بی تو میونتا بدو کاری بکن که وخت کارن {صالح سنگبر} |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 5:18 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|