![]() |
![]() |
|
| هستي من |
|
از من اي هستي من دور مشو مي من مستي من دور مشو عشق من دين من ايمان مني خواب و بيداري و پندار توئي خون دل مي خورم و خاموشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
زندگی یعنی تکا پو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی شب نو روز نو اندیشه ای نو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با من از سايه نگو خورشيد فردا مال ماست تو كه باورم كني ، عشق يه دنيا مال ماست غم نگو ، غصه نگو ، وقتي دلت پيش منه بخون امروز مال عشق ، بگو فردا مال ماست دست به دست من بده ، پا به پاي من بيا بخون امروز مال عشق ، بگو فردا مال ماست پر آوازت و آسمون بده فرصت گفتنو از خودت نگير واژه هاي خسته رو امون بده بگو از سبزي خاك و خاطره از نسيم نفس سنگ و درخت بگو از شبنم پشت پنجره پا به پاي من بيا بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست دست به دست من بده پا به پاي من بيا بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست فردا مال ماست تو كه باورم كني عشق يه دنيا مال ماست قلب ستاره روشنه غم نگو ، غصه نگو وقتي دلت پيش منه پا به پاي من بيا بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست دست به دست من بده پا به پاي من بيا بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ماست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
الهی قلب سیاه وپر دودم را هم چو سفیدی برف پاک گردان. الهی !چشم های گناه آلودم را هم چو آب زلال پاک ساز الهی ! دست هایم که به گناه آلوده شده را همانند دست های طفل کوچک معصوم پاک کن الهی ! پاهایم را در مسیر رضای تو از حرکت باز نگردان الهی ! این بنده سراپا تقصیر را از آتش جهنم دور ساز. خدایا ! روزم را با امید تو آغاز کردم وبا امید تو به پایان میبرم. الهی الهی الهی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
بمون بمون که موندنت لحظه آغاز منه بدون بدون که عشق تو شروع پرواز منه ببین که با هر نفست دنیا برام تازه می شه لذت دیدن تو با دنیا هم اندازه می شه بذار تو دستاتو رو تنم که تن پوش منه تمام ذرات تنم عشقتو فریاد می زنه بمون بمون که ماه با تو حجابشو برمیداره بمون که خورشید واسه عشق گلهای آفتاب می کاره بمون با من ای نازنین نبند رو عشق من درو فریاد عشق عاشقا بشنو عزیز من نرو اگه بری کی گلدون دلمو آبپاشی کنه کی می تونه تو چشم من خورشیدو نقاشی کنه کی می تونه تو گلدون گلهای عشقو بشونه کی می تونه از لب گل آوازعشقو بخونه کی می تونه …. کی می تونه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
تن رود، همهمه ی آب، من پر از وسوسه ی خواب واسه رویای رسیدن، من بی حوصله بی تاب میونه باور و تردید، میونه عشق و معما با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا
با تو پر شور و نشاطم، تو هیاهوی نگاتم تو یه آواز قشنگی، من تو آهنگ صداتم مثه خنده رو لباتم، مثه اشک رو گونه هاتم تو رو می بوسم و انگار، شاعر شعر چشاتم
دشت پونه های وحشی، رنگ التماس و خواهش موج خاکستری باد، شعله ی گرم نوازش بیا گل واژه ی عشقو با تو هم صدا بخونم تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد با تو بمونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:43 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:29 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:21 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با تو الفبای عشق را اموختم ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو وکلبه ی عشقمان بالیدم تو همه ی گمشده ام شدی دردنیای بی کسی ام حال که اینچنین شیفته ی توام باش تا در کنارت ارامش بیام تنها هستی م
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
مرگ از زندگي پرسيد چه چيز باعث ميشود تو شيرين باشي و من تلخ؟ زندگي پاسخ داد حقيقتي که در تو نهفته و دروغي که در وجود من است!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
نترس از عاشق شدن بیا اون با من باهم باشیم غم نداریم باهم باشیم دیگه چیزی کم نداریم باهم باشیم زمین و آسمون به عشقمون حسودی می کنن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی
به قصر سپید عشق هدایتم کردی
چگونه فراموشت کنم تو را
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت را حس می کردم وبه جستجوی یافتنت
به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم
برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطره ها مرده اند
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم
فکرم را نیز به تو می دهم
وبدان تمامی لحظاتم تو را می خواهند
و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند
می خواهم قلم را به تو هدیه کنم
تا نوشته هایت همرنگ نوشته هایم شود
پس تو هم بیا دلت را به من بده فکرت را به من بده
و سرت را روی شانهایم بگذار
و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
ای دوست
دلت همیشه زندان منست
آتشکده عشق توازآن منست
آن روز که لحظه وداع من وتوست
آن شوم ترین لحظه پایان منست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
وقتی قرار شد من بیقرار تو
باشم، ناگهان تو تنها قرار
زندگی ام شدی!..
به یادت هستم بی هیچ بهانه ای،
شاید دوست داشتن همین باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
اگر زندگی تکرار مکرر شادی ها باشد من غم عشق تورا برخواهم گزید تورا از خویشتن دور نتوانم کرد مرا از کابوس مرگ نترسان اگر کابوسی هست دوست نداشتن توست به اندازه تمام دنیا دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
آرزویم این است نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز
تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم کبوترای عشقمو از تو چشات رها کنم دلم می خواد پر بزنم به پشت بوم خونتون دلم می خواد تو اسمون اسم تو را صدا کنم دلم می خواد پر بگیرم به پشت بوم خونتون دلم می خواد پر بگیرم بیام کنارت بمونم به گریه هات زل بزنم با خنده هات صفا کنم دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم ستاره ها خندون باشن من بشینم نگات کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
واسه بی طاقتی هات چاره میشم نباشی من خودم بیچاره میشم میشم خاک حریم معبد عشق که با عطر نگات همسایه میشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
برای با هم ماندنمان و با هم بودنمان
چیزی لازم است به سادگی همدلیمان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:39 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
خاطرم نیست که تو از بارانی یا که از نسل نسیم
هرچه هستی گذرا نیست
هوایت ٬ بویت
فقط آهسته بگو
با دلم می مانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:36 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند لحظه ها هستند که عمر ما را به پایان می رسانند و لحظه ها هستند که انسان را فریب می دهند بیایید از پس لحظه ها بگریزیم به امید لحظه ی بعدی زندگی نکنیم اینگونه بیاندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
بسته ام بار سفر ای که تویی بال و پرم با تو ای هستی من تا به ابد در سفرم من گلستونو دارم گل نمیاد در نظرم تاج خورشید نمی خوام تا که تویی تاج سرم زنده ام با نفس توبسته جونه تو به جونم بی تو من حتی یه لحظه نمی تونم که بمونم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
با تو شعرام همگي رنگ بهاره با تو هيچ چيزي دلم کم نمياره وقتي نيستي همه چي تيره و تاره کاش ببخشي تو خطا هامو دوباره اي خداي مهربون دلم گرفته از اين ابر نيمه جون دلم گرفته از زمين و آسمون دلم گرفته آخه اشکامو ببين دلم گرفته تو خطاهامو نبين دلم گرفته تو ببخش فقط همين دلم گرفته توي لحظه هاي من شيرين تريني واسه عشق و عاشقي تو بهتريني کاش هميشه محرم دلم تو باشي تو بزرگي اولين و آخرينــــــــــي... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
اگه .....................اگه خداوند گفت: باشه؛
اونی که میخوای بهت میده. اگه خداوند گفت: صبر کن؛ میخواد بهترینو بهت بده. اگه خداوند گفت: نه؛ میخواد بهترینو واست آماده کنه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
در اين دياري كه هيچ كس حرمت اشك ها را نمي داند در اين دياري كه هيچ كس رنگ نگاه را نمي شناسد چه جاي نظاره كردن است |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
آنجا که کشتن عاطفه فرهنگ میشود دلها برای مردن گل سنگ میشود من بیصدا به یاد خودم ساز میزنم آری دلم برای خودم تنگ میشود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط محمد خادمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
|
|
RSS
|